1. سایت کتاب خوون
  2. داستانک
داستانک

از آن دوتن

میانگین 5 از 1 رای
عنوان: از آن دوتن
توسط: سحر ممبنی
نویسنده: سحر ممبنی

غروب بود، از آن غروب های دلگیر، روی دوتا صندلی فلزی تاشو گوشه ی حیاط نشسته بودیم.تارهای فرفری موی سفید را داد پشت گوشش پیش موهایی که بی نظم پشت سرش کپه شده بود. خندید و فکر کردم من هم اگر بخندم جای خالی دندانهام همینقدر توی ذوق می زند. لبهام را محکم به هم چسباندم و با حسرت به دستهای چروکیده اش که هر دو روی هم و روی عصا بودند نگاه کردم . دستهام را زیر شنلم بردم و فکر کردم من اگر به اندازه ی او بی پروا بودم لاقل ده سال جوانتر از حالا به نظر می رسیدم. همانطور که می خندید قطره اشکی از گوشه‌ی چشمش روی چین‌های صورتش سُرخورد، با زحمت فراوان به چانه‌اش رسید. من نمی‌دانستم چرا گاهی از خنده به گریه می افتد و گاهی از گریه به خنده؛ بلند شد. انگار آینه‌ی من بود. اگر بلند می شدم همان قوز لعنتی روی شانه های من هم دیده می‌شد. مرا تنها گذاشت و آهسته گفت: داره سرد می شه امشب از استخوان درد می میریم.

حیاط کوچک و باغچه ی پر برگ را گذاشت و رفت. من هنوز لبهام روی هم چسبیده و از عقب راندن تارهای موی سپیدم وحشت داشتم. بلند شدم نگاهی به باغچه کردم صاف ایستادم. سایه‌ی خمیده ام ریشخندم می کرد. داخل رفتم روی تخت نشسته بود به پاهایش می کوبید و با غیظ می گفت: من امشب می میرم از این پادرد لعنتی. فکر کردم اگر او بمیرد من هم می میرم همین امشب. دوباره گریه کرد. گریه‌ای که از پا درد نبود هرکس نداند این را من خوب می دانم. بالاخره دهان باز کردم و گفتم: کسی از پادرد نمرده، چه خبره عزا گرفتی؟

و از ذهنم گذشت همه‌ی عمر به او چسبیده بودم. کاش لاقل کمی از او جوانتر بودم تا چند سالی هم او به من بچسبد. اما ده سال دیرتر به دنیا آمدن فقط زودتر پیرم کرد و مرا به او شبیه تر از شباهت او به مادرمان! توی اتاق تنهاش گذاشتم. یادگرفته بودم وقتی بیخودی اشکهاش را سُر می دهد روی چین و چروک بی رحم صورتش یا باید شروع کنم به غر زدن و به قول خودش کولی بازی در بیاورم یا تنهاش بگذارم تا فکر کند اشکهاش برام هیچ معنایی ندارد آنوقت پاک می کرد آن لعنتی ها را، من هم توی دلم به زیرکی خودم می خندیدم و می آمدم کنارش دراز می کشیدم و کتاب می خواندم تا صبح به ناله هاش گوش می دادم و کیف می کردم که زنده است . آن شب با وسواس بیشتری گوش دادم و کتاب را زودتر بستم . دستم را دور گردنش حلقه کردم نالید: خفه‌ام کردی. دستم را پایین کشیدم خیلی وقت بود نبوسیده بودمش تصویر خودمان را توی شیشه دیدم انگار یک نفر بودیم با دو سر، بعد فکر کردم چه خوب می شد اگر به هم چسبیده بودیم.

اگر بیدار بود از افکارم می گفتم و او حتما می خندید. یکهو دلم برای جای خالی دندانهاش تنگ شد. دهانم را باز کردم و توی شیشه ی پنجره لبخند خالی خودم را دیدم. نذر کردم اگر امشب را زنده بماند فردا هرکجای شهر که بخواهد همراهش می روم.

چطور بود؟      

توضیح داستانک

داستانک یک اصطلاح برای داستان کوتاهِ کوتاه است.

این نوع از داستان که در انگلیسی آن را داستان فلَش (Flash Fiction) می گویند. قالبی در داستان نویسی است که در چند سطر نوشته می شود و به دنبال ایجاد یک اتفاق، کشفی غافلگیر کننده یا ایجاد شوک و ضربه در لحظه و حتی نه هیچکدام از اینها، فقط لطافتی زیبا و ناگهانی و یک شوخی پنهان باشد. داستانک می تواند بدون پایانی صریح باشد و انتهای آن را به خواننده واگذار کند (معمولا چنین است که طرح ابتدا و انتهای آن با داستان و داستان کوتاه متفاوت است).

در چند سال اخیر این نوع از داستان جای خود را میان فارسی زبانان نیز باز کرده است زیرا مخاطب می تواند آن را در زمان کوتاهی بخواند و در دنیای کم حوصله ی امروز، این از مزایای داستانک به حساب می آید.

ضمنا برخی آن را "داستان ناگهانی"، "داستان در لحظه" و یا "داستان آنی" نیز نامیده اند.